صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
نویسنده بيتا
آرشیو وبلاگ
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
لینک ها
دل نوشته های بيتا
مامان منتظر
زندگی ما
زير يک سقف مشترک
ارکا جون
يه جای دنج
سميرا جون
نيلوفر جون
ايران زمين
لولی و بابی
کوکاکولا لايت
خاطرات زندگی زهرا
ساروی کيجا
روستايی به نام قلبستان
روزنگار خانم شين
درخت کوچک
روانشناسی کودک
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ 
خروجی وبلاگ
طراح قالب لیلا سینکی
لوگو دونی
ساعت راس هفت و نیم صبح زنگ میزنه . مهربون بیدار میشه تا حاضر بشه و بره. من هم باهاش بیدار میشم. نمیخوام عادت کنم که صبحها بیشتر بخوابم. کتری و میزنم به برق و سرپایی صبحانه میخورم. مهربون اکثر روزها بدون صبحانه میره. ترجیح میده بیشتر بخوابه. برعکس من که از خوابم میزنم برای اینکه سر فرصت به همه کارهام برسم. ساعت هشت الی هشت و نیم ایلیا بیدار میشه. مراسم صبح به خیر و ورزش دادن و سرو کله زدن تو رختخواب با شازده انجام میشه. پوشکش رو باز میکنم و همینطوری حدود نیم ساعت بازش میگذارم جلوی تلویزیون. تو این فاصله خودم با برنامه آهنگ تندرستی ورزش میکنم. بعد ایلیا رو پوشک میکنم و شیرش رو میدم. یکخورده که بازی میکنه خسته میشه و غرغرهایی که به من میفهمونه خوابش میاد. چند دقیق صرف خوابوندن ایلیا میشه. از اینجاست که دویدنهای من هم شروع میشه. تو این یکساعت و نیم یا دو ساعتی که ایلیا خوابه باید به کارهام برسم. احیانا گردگیری یا مرتب کردن خونه. تلفن کردنهام. آپ کردن وبلاگش و اینترنت گردی. اگر فیلم ندیده ای تو خونه داشته باشم میبینم. خیلی سریع زمان میگذره و ایلیا هم بیدار میشه دوباره پروسه تعویض و شیر. سریال پنجره رو حتما دنبال میکنم. دوباره بازی با ایلیا و ناهار خوردن سریع. اگر کار خاصی نداشته باشم بعداز ظهر باهاش یک چرت میزنم و بعد تدارک دیدن یک شام فوری برای شب. تا ساعت شش و نیم الی هفت که مهربون میاد و پسر رو به پدرش میسپرم تا با همدیگه بازیهای خشن بکنند. این در حالیه که برنامه ای برای بیرون رفتن و پیاده روی نداشته باشیم. نزدیکهای ساعت هشت ایلیا رو حمومش میکنیم. در واقع این یکجور قرص خوابه. معمولا بعد از حموم یک چرت کوتاه میزنه تا بعد آخرین وعده شیر و خواب شب که بین ده و نیم تا یازده هست. بعضی موقعها هم اون چرت کوتاه به خواب شبش وصل میشه . شب یکبار حول و حوش 3 یکبار هم دم صبح برای شیر بیدار میشه. روز بعد ساعت راس هفت و نیم صبح زنگ میزنه........................
دوستان کسی غیر از رژیم راهی برای لاغر شدن سریع سراغ نداره. به چاق بودن عادت ندارم. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.پيام هاي ديگران () | سهشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦ - بيتا |لینک به نوشته

باز هم روز مادر رسید البته فرقش با سالهای گذشته اینه که دیگه برای تبریک بهم میگن روز مادر مبارک در صورتیکه سالهای پیش میگفتند روز زن مبارک.
بعضی از دوستان گفته بودند که دیگه به وبلاگ خودم نمیرسم و همش وبلاگ نخودچی رو آپ میکنم. خودم دلم میخواد که بیشتر از اینها مطلب بنویسم اما میبینم فعلا زندگی من خلاصه شده تو کارهای جدید نخودچی.
چند روز پیش مامانم اینقدر باهام صحبت کرد بلکه کمی از حساسیتهای مادرانه ام کم کنم. ولی نمیتونم دست خودم که نیست. نمیدونم بقیه مامانها چطور برخورد میکنند تا موقعی که باردار بودم همش نگران که الان باید تکون بخوره چرا نمیخوره. الان باید قد و وزنش اینقدر باشه... چرا کوچیکه ... چرا بزرگه ...... حالا هم که جای خود داره........ همش با خودم فکر میکنم خوب الان ایلیا باید اینکار رو بکنه چرا نمیکنه. چرا الان دستش رو دراز نمیکنه اسباب بازی رو بگیره.... چرا غلت نمیزنه ....... چرا .....چرا ................ چرا
هر چی مامانم میگه آخه دختر جان بچه رو نمیشه که از روی کتاب بزرگ کرد. اون کسی هم که اون کتاب رو نوشته تجربیات خودش رو نوشته. بچه ها با همدیگه فرق دارن. خیلی سعی خودم رو میکنم که ریلکس باشم تا تمام حرکات ایلیا خود جوش باشه ولی بازم نمیتونم. همین هفته پیش که برای چکاپ سه ماهگیش برده بودمش دکتر 250 گرم زیر خط نمودار بود. از اون موقع تا حالا غصه ام شده. دارم نقشه میکشم زودتر غذاهای کمکی اش رو شروع کنم. میبینید اینجا هم همش دارم از ایلیا میگم نه؟؟
پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦ - بيتا |لینک به نوشته

هنوز مادر نشدی که بفهمی. این جمله رو خیلی شنیده بودم. ولی درکش نکرده بودم. دارم تازه میفهمم. منی که به خاطر هیچ چیز و هیچ کس از یک دقیقه خواب شبم نمیزدم. منی که وقتی گرسنه ام میشد اصلا طاقت نمیاوردم. منکه وقتی زیاد میایستادم دیگه کمر برام نمیموند الان دیگه این چیزها یادم نمیاد. فقط میدونم گاهی وقتها شده یک ساعت تموم بچه به بغل راه میرم تا نخودچی خوابش ببره. گاهی اصلا یادم میره که ناهار بخورم. شبها با هر نفس کشیدنش پلکهای من هم باز میشه. نمیدونم این چه حسیه که خدا تو وجود مادرها قرار داده. تمام فکر و ذکرم شده نخودچی. اصلا به خودم فکر نمیکنم ( البته میدونم خیلی اشتباهه) دیگه مهربون رو یک جور دیگه ای دوستش دارم. از موقعیکه نخودچی اومده خیلی بیشتر کمک حالمه. این زندگی سه نفره رو خیلی دوست دارم . با تمام سختیهاش با تمام شب بیداریهاش این زندگی رو میپرستم.
باید یک اعترافی بکنم. اون اوایل که با مهربون آشنا شده بودم. فکر میکردم هیچکس تو دنیا به اندازه من دوستش نداره. به عشق و دوست داشتنم خیلی میبالیدم ولی الان میفهمم که نه یک نفر هست که خیلی خیلی بیشتر و صادقانه تر از من دوستش داشته و داره اون هم زنیست که اون رو به دنیا آورد و با خنده هاش خندید و با گریه هاش گریه کرد. پا به پاش اومد تا راه رفتن رو یاد گرفت. دل به دلش داد و سنگ صبور خستگیهاش بود.
نمیدونم وقتی پسرم بزرگ شد وقتی خودش خواست یک زندگی دیگه رو شروع کنه. چه کسی همراه زندگیشه. ولی میخوام این رو بدونه تا اشتباه منو تکرار نکنه بدونه که هیچ عشقی تو دنیا به پای عشق بی منت مادری به بچش نیست.
پيام هاي ديگران () | یکشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٦ - بيتا |لینک به نوشته

تو وبلاگ خودم چقدر راحتترم. تو وبلاگ نخودچی یک جورایی سعی میکنم خاطراتی رو ثبت کنم که در آینده از خوندنش لذت ببره. ولی تو وبلاگ خودم هر چی که ذهنم رو مشغول کرده ثبت میکنم. البته اینجا هم دچار یک نوع خودسانسوری هستم. نمیتونم این مسئله رو ا نکار کنم. میخوام بگم کلا علاقه ای ندارم به ثبت مسائل خیلی خصوصی یا خاطرات بد و چیزهای مشابه. دارم کم کم خودم رو پیدا میکنم . درسته خیلی سخته خیلی خیلی سخته اما با یک خنده نخودچی همه چی یادم میره. چند روز پیش رئیس امور اداری شرکتی که براشون کار میکردم زنگ زد و بعد از احوالپرسی از من و نخودچی گفت شما خیال ندارید برگردید سر کار؟ مطمئن بودم که فعلا خیال برگشت رو ندارم اما یک حسی باعث شد بپرسم چطور مگه؟ گفت یک شرکت صادرات و وارداته برای یکی از آشناهاست. دنبال کسی میگشتند و منهم فقط شما تو ذهنم بودی. من هم بعد از کلی تشکر و اینکه ممنون که به فکر من هستید و از این حرفها گفتم فعلا حداقل تا شش هفت ماه نمیتونم دوباره برم سر کار. بعد از اون هم میدونم شما به فکر من هستید. خلاصه جواب منفی دادم. ولی کلی ذهنم مشغول شد واقعا کی دوباره تصمیم میگیرم که برگردم. به خیلی چیزها بستگی داره. به اینکه شرایط زندگی چطوری باشه. بتونم نخودچی رو بزارم پیش مامانم یا نه. حالا تا اون موقع اصلا نمیخواهم بهش فکر کنم.
پنج شنبه نخودچی رو گذاشتیم پیش مامانم و طی یک اقدام انتحاری بعد از مدتها رفتیم سینما. فیلم نقاب. ( اگه بیتا اینجا رو بخونه کلم رو میکنه آخه نرفتم عروسی یکی از دوستان ) خیلی کیف کردم. یکی از دلایلش هم حضور پارسا پیروزفر بود. آخه خیلی ازش خوشم میاد. از اونجا که تو این فیلم نقش منفی داشت مدام مهربون میگفت خوشم اومد این پارسا دیگه محبوبیتش رو پیش تو یکی از دست داد. دیدی میگفتی خیلی پسر مظلوم و آقاییه. من هم میگفتم نخیر اصلا نقش منفی بهش نمیومد. حتما حتما اگر وقت آزاد دارید برید و ببینید اگر هم ندارید یک جوری برنامه ریزی کنید. آخه فیلمش رو حتما باید تو سینما دید اونهم با سیستم دالبی سینما آفریقا. وقتی برگشتیم مامان گفت نخودچی رو تا زمین میذاشتیم گریه میکرد. ناقلا وقتی من بغلش میکردم ساکت میشد. خدا به دادم برسه نکنه بغلی بشه. سنگین تر که بشه کمر برام نمیمونه.
داداشم کلی فیلم برامون آورده . بعدا راجب هر کدوم که قشنگ بود توضیح میدم.
راستی صبحها برنامه سلامت باشید رو حتما میبینم. خیلی برنامه خوبیه. یکی از برنامه هاش در مورد نقش حضور والدین بر سلامت روانی کودکان بود. از همینجا به همه مادران شاغل بگم که اصلا عذاب وجدان نگیرید . چون خانم دکتری که مهمون برنامه بود میگفت مهم کیفیت حضور والدین هست. والدین باید سعی کنند اگر در روز دو ساعت فرصت دارند حتما اون دو ساعت رو در اختیار بچه باشند و از نظر آموزشی تمام تلاش خودشون رو بکنند. مثال خوبی هم که زد گفت مثلا یک مادر افسرده که همش تو خونه است شاید حضور فیزیکی داشته باشه ولی نقشی در تربیت صحیح کودک نمیتونه داشته باشه. بعد هم اینکه دیگه جامعه ما از اون بافت سنتی خارج شده و پدر و مادر دیگه نمیتونند مثل قبل با بچه باشند پس باید سعی کنند از خودشون هم مراقبت کنند. نباید فقط تو قا لب یک نقش که پرورش فرزند باشه فرو برند چون زود خسته میشن و دچار بیماریهای روانی دیگری میشن که درمانش به مراتب سختتره.
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - بيتا |لینک به نوشته

نمیدونم از کجا شروع کنم. چند وقت بود که خیلی دلم گرفته بود. تا اینکه امروز پست آقا موشه خونه ما رو تو وبلاگ خانم خونه خوندم. آدم وقتی حواسش به اطرافش نیست و دورو بر خودش رو نمیبینه فکر میکنه فقط خودش تو زندگی مشکل داره. من و مهربون تو زندگی با هم مشکلی نداریم. ولی از وقتی که نخودچی هم به ما اضافه شده روال زندگی فرق کرده حالا نمیدونم همیشه همینطور میمونه یا نه درست میشه. احساس میکنم تمام وقتم رو با نخودچی میگذرونم . شاید خنده دار باشه ولی خیلی دلم برای مهربون تنگ شده. تا به حال شده کسی پیشتون باشه اما دلتون براش تنگ بشه. من این روزها این احساس رو دارم. دلم برای اون لحظه های دو نفره تنگ شده. صحبتهامون هم در مورد نخودچیه . روزی هزار مرتبه خدا رو برای اینکه به ما بچه ای صحیح و سالم داده شکر میکنم. ولی نمیدونم هنوز گیجم هنوز خودم رو با شرایط جدید وفق ندادم. فکر میکنم تازه اولشه درست میشه. اما میبینم 40 روزه که گذشته دیگه کم کم باید به خودم بیام این چه وضعیه. با این وضعیت تازه سر کار هم میخوام برم. وقتهایی که نخودچی خوابه اصلا نمیتونم تصمیم بگیرم خوب الان باید باهاش بخوابم که کمبود خوابم جبران بشه؟ به کارهای خونه برسم؟ فیلم ببینم؟ به وبلاگها سر بزنم؟ خانمهای شاغل بگن چه طوری وقتشون رو تنظیم میکنن؟
پنج شنبه همکارهای سابقم اومدم دیدن نخودچی. خیلی خوش گذشت. کلی صحبت کردیم . هر کس از زندگی خودش میگفت بقیه هم گوش میدادن و گاها راهنمایی میکردند. این دوره ها رو خیلی دوست دارم. بهم انرژی میده.
پيام هاي ديگران () | شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - بيتا |لینک به نوشته

بعد از مدتها وقت کردم که بیام تو وبلاگ خودم چند خط بنویسم.
گفتنی زیاده و فرصت کم. مامانا میدونن من چی میگن. درست شب عید پسر عموم فوت کرد. خیلی جوون بود. یک بچه ۲ ساله هم داشت. خیلی تو روحیه ام تاثیر بدی داشت. همش میخواستم به خاطر موقعیتم به روی خودم نیارم و گریه نکنم ولی مگه میشد وقتی تنها میشدم آهسته گریه میکردم. شب قبل از اینکه برم بیمارستان خیلی هیجان داشتم. انگار میخواستم برم مسافرت. فرداش ساعت ۵ صبح بیدار شدیم. من که چیزی نمیتونستم بخورم ولی مهربون صبحانه اش رو خورد و راه افتادیم طرف بیمارستان. خیلی میخواستم خودم رو ریلکس نشون بدم ولی درونم غوغایی بود. فقط دوست داشتم همه چی زود تموم بشه و ایلیا زودتر به دنیا بیاد. از بیهوشی هیچی نفهمیدم. به نظرم همه این جریانات پنج دقیقه بیشتر طول نکشیده بود. کاملا هوشیار بودم فقط خیلی خوابم میومد. با اشاره دست از مهربون میپرسیدم که بچه سالمه یا نه . وقتی بچه رو آوردند گذاشتند کنارم نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم. ناخودآگاه گریه ام گرفته بود. اینطوری بود که ایلیای نازنین من اون روز چشمهای قشنگش رو به این دنیا باز کرد. ایلیای نازم اصلا نمیخوام به ۲۰ سال دیگه به ۸ سال دیگه حتی به چند ماه دیگه فکر کنم. میخوام از لحظه لحظه هایی که در کنارت هستم لذت ببرم.
اون روز تا شب نگران شیر نخوردن ایلیا بودم. به اجبار بهش شیر خشک دادند. تا ۴ روز شیر خشک میخورد. تا من روبراه تر شدم و شیر خودم رو دادم. روزهای اول خیلی سخت بود. یک جور شوک . فکر میکردم از صبح تا شب باید کنارش بشینم ببینم کی بیدار میشه کی میخوابه کی شیر میخواد. ولی روز به روز اوضاع داره بهتر میشه. دیگه شبها هم بهش شیر خشک نمیدم. آخه چند روز اول از درد کمر عاصی شده بودم و شبها بهش یک وعده شیر خشک میدادم تا بتونم چند ساعت استراحت کنم. قراره فردا بریم خونه خودمون. هر چی زودتر تو خونه خودمون راه بیفتم تو کارها بهتره.
راستی کسی از منصوره مامان بهار خبر نداره. قرار بود امروز صبح زایمان کنه.
پيام هاي ديگران () | شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦ - بيتا |لینک به نوشته

از همه دوستانی که لطف کردند و این آخر سالی با وجود همه مشغولیتها به یادم بودند ممنون. دقیقا هر روز صبح که بیدار میشم به ایلیا میگم چند روز مونده که بیاد بغلم. اصلا به فکر عید و لباس نو و عید دیدنی و این صحبتها نیستم. ایلیای قشنگم تمام ذهنم رو مشغول کرده.
نمیتونم بگم سال ۸۵ برامون سال خوبی بود یا نه ولی در کل نیمه اولش بهتر از نیمه دومش بود. ولی به جرات میگم که سال پر اتفاقی بود. شاید به همین خاطره که به نظرم خیلی سریع گذشت.
اوایل سال از شرکتی که خیلی دوستش داشتم با همکارهای نازنینی که خیلی صمیمی بودیم اومدم بیرون و جای دیگه مشغول شدم. چند ماه بعد از من هم مهربون از عسلویه اومد برای همیشه تهران. کارش رو هم به کل عوض کرد. بعد فهمیدیم که خدا یک هدیه قشنگ بهمون داده. تو همون زمان اسباب کشی کردیم به یک خونه بزرگتر و بهتر. ماشین خریدیم. بعد از شرکت استعفا دادم و اومدم بیرون. مهربون هم تو کارش گره افتاد و دوباره کارش رو عوض کرد. از اینجا به بعد دیگه تو یه موقعیت بحرانی گیر کردیم. مادر بزرگ عزیزم فوت کرد. تو همین سال عمه شدم . الان هم که دارم این مطالب رو تایپ میکنم خونه مامانم هستم . مطمئنم برای یکی از بستگانمون اتفاق بدی افتاده ولی هیچ کس به خاطر موقعیت من چیزی به من نمیگه من هم چیزی نمیپرسم. مهربون خیلی مواظبه که تو این روزهای آخر هیچ چیز بدی ذهنم رو مشغول نکنه. امیدوارم سال ۸۶ برای همه سال خوب و پر برکتی باشه. مطمئنم با اومدن ایلیای نازنینم زندگی ما یک رنگ دیگه ای به خودش میگیره. سر سفره هفت سین دعا یادتون نره. من یکشنبه پنجم صبح زود اگه خدا بخواد راهی بیمارستان هستم. بیتا (مامان کیان و کیارش ) قراره آخرین اخبار رو تو وبلاگش بنویسه. بعدش هم میرم خونه مامانم . تعطیلات رو اونجا هستم. سعی میکنم از اونجا تو وبلاگ ایلیا عکس بزارم.
فعلا بای
پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥ - بيتا |لینک به نوشته

یکی نیست بیاد به من بگه این ماه اسفند چرا اینقدر عجله داره. خیلی داره زود میگذره. هنوز کارهام رو نکردم. البته واضحه که منظورم اینه که هنوز مهربون کارها رو نکرده. گذاشتیم برای این دو روز تعطیلی. همچنان گفتگوهای متقابل من و ایلیا ادامه داره. منتها من با زبون خوش میگم و ایلیا با مشت و لگد جوابم رو میده.
مهربون خیلی خوشحاله از اینکه این عید همش خونه ایم و اون نمیذاره فیلمهای سینمایی از دستش در بره. من هم میگم شرمنده فیلمها رو باید بچه به بغل تماشا کنی. میگه باشه کیو میترسونی. لطفش هم بیشتره. تو دلم میگم حالا مونده تا درجه لطفش دستت بیاد.
این جلسه که رفتم دکتر نامه بیمارستان رو هم گرفتم. ایندفعه ایلیا همون دو رو برها بود چون تا دستگاه رو گذاشت صدای قلبش شنیده شد. دکتر گفت معلومه همین نزدیکیهاست و منتظره تا بپره بیرون.
از خرید عید نگید که هیچ حرفی ندارم. الهی که هر چی شلوار و مانتو و بلوز میخرید براتون تنگ بشه. اصلا نمیدونم چه سایزی بگیرم. سر کمدم که رفته بودم چند دست از لباسهایی رو که تازه خریده بودم ولی موفق نشدم یک دل سیر بپوشمشون رو مرتب میکردم. خواهرم با یک نیشخند میگه حتما میتونی بعدن اینها رو بپوشی.
میگم یعنی نمیتونم؟
میگه خودت چی فکر میکنی؟
من هم میگم حالا بزار جوجه رو آخر پاییز میشمارن. به همتون نشون میدم.
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٥ - بيتا |لینک به نوشته

این روزها اینقدر سنگین و تنبل شدم که حد نداره. هر کاری هم که میخوام بکنم در نهایت آهستگی و تامل انجام میدم. الان تو هفته سی و ششم هستم یعنی بیست و یک روز مونده تا ایلیای قشنگ رو در آغوش بگیرم. در طی روز اینقدر باهاش حرف میزنم و قرار و مدار میگذارم و خط و نشون میکشم که فکم خسته میشه. اونهم فعلا مجبوره قبول کنه. 
هر چی به ۵ فروردین نزدیکتر میشیم احساس من هم بیشتر تغییر میکنه. باورم نمیشه . یعنی اینقدر این اتفاق تو زندگی آدم مهمه که باور کردنش وقت میبره. همش فکر میکنم یعنی اون روز همه به خاطر من میان بیمارستان؟؟؟ مگه قراره چی بشه؟ بعد اینقدر این فکرها ذهنم رو پر میکنه که اصلا بی خیال همه چی میشم و با خودم میگه یه طوری میشه دیگه. بگذریم یادم رفت اصلا چی میخواستم بگم. آهان .... راستش در آستانه این سال جدید تصمیم گرفتم یک حرکت جدید انجام بدم. وبلاگ دنیای بیتا کماکان به فعالیت خودش ادامه میده ولی فقط یک مکان مجازی برای دلمشغولیها و اتفاقات بزرگ تو زندگی خودمه. ممکنه تا چند ماه هم کم کار به نظر بیاد اما قرار نیست از لینکهای دوستانه حذف بشه. بلکه قراره یک لینک دیگه به اونها اضافه بشه. تصمیم دارم تمام مطالب و اتفاقات و خبرها و ..... مربوط به ایلیای نازنین رو در وبلاگ دیگه ای که توضیحاتش رو خودش به شما میده ثبت کنم. از دوست عزیزم هدیه مامان کسرا هم تشکر میکنم .
(خودش میدونه برای چی).
اینهم آدرس وبلاگ ایلیا که آپ شده.
پيام هاي ديگران () | شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥ - بيتا |لینک به نوشته

چند روز پيش وقت سونوگرافي داشتم. خيلي دلم ميخواست سونوي سه بعدي انجام بدم. ولي دکترم اجازه نداد و گفت ضرورتي نداره. خلاصه اينکه ايلياي گل رو تو مانيتور ديديم که همش براي خودش ورج و ورجه ميکرد. دکتر گفت جنسيتش هم که بهتون گفتم. .
من: بله هنوز هم پسره؟
دکتر: بله خيلي هم پسره.
وزن و قدش هم خوب بود. جواب سونوگرافي رو که به دکترم نشون دادم از همه چي راضي بود. خصوصا اينکه تو اين دو هفته فقط يک کيلو اضافه کرده بودم. خيلي خوشحال شدم. دکتر هم گفت درست همونقدر که بايد اضافه ميکردي. نميدونم چيکار کردي ولي همينطور ادامه بده. تو اين ماه آخر استراحتت رو بيشتر کن.اصلا پياده روي نکن. دوره نيفتي تو خيابونها به هواي فلان لباس قشنگ و فلان اسباب بازي خوشگل. تاريخ زايمان رو هم بهم گفت 5 فروردين. حالا اگه خواستي يکذره هم با شکم گنده عيد ديدنيهات رو برو. ولي کي اون موقع حال عيد ديدني داره. وقتي ايليا جون به دنيا اومد و اومدند ديدنش اين خودش ميشه عيد ديدني.
اصلا باورم نميشه که سي و چهار روز ديگه ايلياي نازنين تو بغلمه. همش فکر مي کنم حالا کلي مونده اما تقويم چيز ديگه اي رو نشون ميده. تصميم گرفتم ديگه خونه تکوني هم نکنم. فقط بخور و بخواب.
راستي اينهم از عکس رهام کوچولو در 14 روزگي
http://img02.picoodle.com/img/img02/7/2/19/f_DSC00286m_3a78ab6.jpg
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥ - بيتا |لینک به نوشته


STYLE type=text/css>
